تبليغاتX
شاید آره...شاید هم نه



نویسنده : احمد ; ساعت 21:47 روز دوشنبه 1 تیر1388

امسال هم حرفی برای گفتن نیست.

 

سوت و کور...تنها ...

 

فقط فریاد می کشم:

 

خستم از تظاهر ایستادگی.

 

تولدت مبارک.

 





نویسنده : احمد ; ساعت 13:35 روز پنجشنبه 17 اردیبهشت1388

خستگی هایم انگار پایانی ندارند.

شاید تا برق اشک هایم را نبینند، رهایم نکنند.

شاید هم می خواهند مرا از پای درآورند...

می ترسم...می ترسم بگویم این تقدیر من است..!

اما این جهان ، جهان تغییر است نه تقدیر...

 

 

1-جمله آخر از تولستوی بود.

2-بابت تاخیرم عذر می خوام.

 





نویسنده : احمد ; ساعت 23:29 روز پنجشنبه 29 اسفند1387

زمستان تمام شد.

بهار آمد...سفره ام را چیده ام.

آرزو میکنم بهار امسال، یخ دل هایمان را آب کند...

سال نو مبارک.





نویسنده : احمد ; ساعت 23:7 روز شنبه 10 اسفند1387

اسفند امسال باید دوسالگی دوست داشتنت رو جشن بگیرم...دوسال پر تلاطم.

دوسالی که حتی تلخی هاش برای من عسل بود.

تنها دل تو نیست که میگیره...دل من خیلی وقته که نبودنت رو تحمل میکنه...ولی...

تحمل میکنم بی تو به هر سختی... به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی.

 





نویسنده : احمد ; ساعت 16:20 روز جمعه 18 بهمن1387

چند ماهی است که خورشید وجودت بر آسمان شهر یخزده ام نتابیده است.

من به وجود خورشید ایمان دارم.

زمستان هم روزی پایان می پذیرد.

پس...

تابیدنت را دوست دارم.

 

- می تونید بهم تبریک بگید.چون دایی شدم....یه پسر نیمه تپل که به داییش رفته.

 

 





نویسنده : احمد ; ساعت 10:21 روز پنجشنبه 26 دی1387

سلام دوستای گلم...

حال شریف؟ خوب تشریف دارین؟..شکر، میگذره...

یه خبر خوب...البته برای من....یکی دو هفته دیگه داااااااااااااااااااااااااااااایی میشم...

الهی قربون خواهر زاده ی گلم برم.پسره...

عکسشو واستون میذارم...بعد تولدش.

یه نگاه به ریخت و قیافم بندازید(عکس مزخرفمو تو پست قبلی گذاشتم)...بهم میاد دایی باشم؟

راستی شنبه امتحان زبان دارم که اگه اونو دور و بر 19 بشم معدلم بالای 19 میشه.

برام دعا کنید...امسال رقابتم با بچه ها خیلی تنگاتنگه...پارسال میخوردمو میخوابیدم شاگرد اول میشدم.

فعلا...





نویسنده : احمد ; ساعت 19:23 روز شنبه 16 آذر1387

قدم در راه گذاشتیم و رفتیم.

دور شدیم از از آن شهر کثیف...از آن مردمان زرد...

ما بودیم و خدا.

آنجا هوا سرد نبود...گرمای نوازش او بود و بس.

آنجا آلوده نبود از تکبر بندگان...آلوده نبود از ...

چند باری پاهایمان لغزید...اما او دستهایمان را گرفت.

خدا در دو قدمی ما بود...

 

 

1-جای شما خالی...

2-آقای توکلی وبلاگتون پیش من باز نمی شه...یه ایرادی داره.تو رو خدا فکر نکنید فراموشتون کردم.

3-سمت راستی خودمم...سمت چپی گفته بگم هم کلاسیمه...منم از اونجایی که دروغ تو کارم نیست راستش رو میگم...پسر داییمه.

 





نویسنده : احمد ; ساعت 20:3 روز شنبه 2 آذر1387

چشمانت را ببند و دست هایت را به من بده...

چیزی نگو....می شنوی؟

من و تو را صدا میزنند...صدایی از انتهای افق...از ابتدای عشق.

از همانجایی که خورشید صبح را خبر می دهد.

با من بیا...

پس چرا نمی آیی؟..دست هایت کو؟صدای گرمت کو؟..آرامش نگاهت؟..روشنی قلبت؟

افسوس...

من خواب بودم  و از بیداری چیزی نمیفهمیدم.

تو در رویا های من بودی...

ولی خودت بهتر میدانی...

رویا دست نیافتنی نیست.

 

 

 

1-اینم یادی از گذشته.

2-از اونجایی که یه ته صدایی برای خوانندگی دارم،ممکنه وارد دنیای موسیقی بشم.البته به صورت حرفه ای.

بازم تاکید می کنم که این مسئله حتمی نیست.

منو دعا کنید.

 





نویسنده : احمد ; ساعت 18:49 روز یکشنبه 12 آبان1387

با بچه هاي دبيرستان آفرينش رفتيم اردوي قم و جمکران.از جمع 30نفر، 20نفر فقط از بچه هاي کلاس ما اومده بودن.اين نشون ميده که چه کلاس درس دوست و درس خوني دارم.

 از ديوونه بازي هاي داخل اتوبوس قراضه گرفته تا زيارت دل نشين.

 اتوبوسي که مدرسه اجاره کرده بود واقعا در نوع خودش نادر بود.

 به اسم صوغاتي براي خانواده،يه خريد مفصل کرديم که اکثرش براي شکم خودمون بود نه براي خانواده.

 برگشتني هم که اتوبوس نادر ما خراب شد.

 حسابي خوش گذشت...جاي شما خالي.

 

 

1-این آپ اصلا به دلم نچسبید.

۲-اینی که میبینید دهنم باز مونده به خاطر دوستمه که برای گرفتن یه عکس اعصابمو داغون کرد

2-از دست همتون دلخورم...اصلا ما رو محل نمیذارید.

 





نویسنده : احمد ; ساعت 20:52 روز شنبه 27 مهر1387

ساده می نویسم چون حوصله ی شعر گفتن ندارم.

 کلی برنامه داشتم که خراب شد.فکر میکردم اون چیزی که انتظارش رو میکشم اتفاق میفته.

ماه به من قول داده بود که همه چیز رو درست کنه.(بهتون نگفته بودم..من شبا با قرص ماه حرف میزنم.دیوونم دیگه...میدونم)

مثل اینکه همش دروغ بود و قرار نیست اتفاقی بیفته.

احمد بیچاره ی فلک زده ی بد بخت،

                                       تولدت مبارک.